روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می خواهد تو را قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
ادامه مطلب
از قابوس نامه کیکاوس بن وشمگیر می خوانیم:
«شنیدم که وقتی دو صوفی به هم همی رفتند، یکی مجرد و با یکی پنج دینار. این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی اگر جای ایمن بودی و اگر جای مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و از کس نیندیشیدی. و خداوند پنج دینار با وی موافقت همی کرد و لکن بیم همی بود تا وقتی بر سر چاهی رسیدند جایی مخوف بود. مرد مجرد از آن چاه آبی خورد و بازوداد و پای دراز کرد و خوش اندر خواب شد و خداوند پنج دینار از بیم همی نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت: چه کنم چه کنم؟ تا از قضا آواز به گوش مجرد رسید و بیدار شد و وی را گفت: ای فلان چه افتاد تو را چندین چه کنم چیست؟ مرد گفت: ای جوان مرد با من پنج دینار است و این جای مخوف است و تو این جا بخفتی و من نمی یارم خفتن. مجرد گفت این پنج دینار به من ده تا من چاره تو کنم. آن مرد زر بدو داد. زر بستد و اندر چاه افکند و گفت: رستی از چه کنم چه کنم، ایمن بنشین و بخسب و ایمن برو که مفلس دژ رویین است...»
ادامه مطلب
همیشه پس از گریه های عمیق
روح ها لبخند میزنند
درست همچون رنگین کمان، که لبخند آسمان پس از باران است.
تا زماني كه خود را با یاری حق بار دیگر بيابم
خدا نگهداتان باد.
اسم تو نور امـید است و صفای سینه هاست
دین تو اسلام عشق است و بدور از کینه هاست
روز میـلادت شدم مست می عرفان تو
آیه شرع است و حق است، خط به خط قرآن تو
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد
پنجمين سالگشت تولد آسماني و رسيدن به معبود مباركت باد گل پرپرشده ام
ای که ازین تنگ قفس میپری
رخت به بالای فلک میبری
زندگی تازه ببین بعد ازین
چند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت
ماه ببین و بره از مشتری
ادامه مطلب
ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی ، یا سوی هوا رفتی
چون عهد دلم دیدی ، از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی ، ای دوست کجا رفتی
در روح نظر کردی ، چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی ، وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی، تو باد صبا بودی
ماننده بوی گل ، با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی ، نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی ، در نور خدا رفتی
ای خواجه این خانه ، چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه، بر سقف سما رفتی
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن ، مطلوب چیست؟
گفت آتش : بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
هم سنگ این روزای من ، تنها شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم تو زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
دخترم تولدت مبارك ، خيالت را در آغوش مي گيرم ، روحت شاد گلم .
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین ، روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟................
به یاد فریدون مشیری در هشتاد و پنجمین سالگرد تولدش
روحش شاد
ادامه مطلب

زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
ادامه مطلب
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
ادامه مطلب

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادن
الهی ! امشب ، شبی که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم!
تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی، سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.
![]()
ماه رمضان شد ، مى و میخانه بر افتاد
عشق و طرف و باده ، به وقت سحر افتاد
افطار به مى کرد برم ، پیر خرابات
گفتم که تو را روزه ، به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر که ، در مذهب رندان
در حضرت حق ، این عملت بارور افتاد
بعضی باشند که سلام دهند ، وازسلام ایشان بوی دود آید
وبعضی باشند که سلام دهند، و از سلام ایشان بوی عودآید
این را کسی دریابد که او را مشامی باشد
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم
كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من
ادامه مطلب
آنچنانم كن كه جز وصل تو آرزويي نداشته باشم ![]()


